قدر و منزلت امام جواد «علیه السلام»
آری، علی رغم این همه تلاش، مأمون راه به جایی نبرد. و امام، عظمت و نفوذ بیشتری می بافت، و به گونه ای که برای نظام حاکم، که زمام امور را در دست داشت، هراس آور بود، ریشه می دوانید......وبه بهترین وجه ممکن، امّت و امامت را از آن گرداب سخت و هولناکی که با ان روببرو شده بود، عبور داد. پایه های دین را مستحکم نمود، حجّت و برهان اقامه کرد و راه را برای شب روان روشن ساخت. و به صورت کامل و آشکار سخن پدرش امام رضا «علیه السلام را درباره او که فرمود:
«این مولودی است که در اسلام پرخیر و برکت تر از او زائیده نشده است.» (بحارالانوار، ج50، ص20، به نقل از: الخرائج والجرائج) مجسّم نمود در متنی دیگر، فرمود:
«این نورسیده، آن است که برای شیعیان ما ، از او بابرکت تر مولودی زاده نشده است.» (اعلام الوری، ص347؛ ارشاد مفید، ص358؛ کافی، ج1، ص258؛ بحارالانوار، ج50، ص23 و35 به نقل سابق؛ روضة الواعظین، ص237؛ الصراط المستقیم، ج2، ص167 و اثبات الوصیه، ص211) و در زیارت آن حضرت «علیه السلام» می خوانیم: هادی امّت، وارث ائمّه، گنج رحمت، سرچشمه حکمت، قائد برکت، همتای قرآن در وجوب اطاعت، در شمار اوصیاء در اخلاص و عبادت. راهنمای به سوی تو، آن که او را پرچم و نشانه برای بندگانت، و بیانگر کتاب خودت و حاکم به امرت، و یاور دینت و حجّت بر خلقت، و نوری که بدان تاریکی ها شکافته شود، و پیشوایی که بدان به هدایت رسیده شود، و واسطه ای که بدو به بهشت راه برده شود، قرار دادی» (مفاتیح الجنان، ص481، به نقل از ابن طاووس در «المزار» و مصابیح الجنان، ص323)
آری، همچنان کار امام بالا می گرفت و ستاره اش می درخشید، تا آن که – با این که خردسال بود – انگشت نما شده، موافق و مخالف و دوست و دشمن به علم و فضل او معترف شدند. و چه بسا همان مجالس و محافلی که حکومت در برپایی آن نقش داشت، سهم بسیاری در آشکار شدن فضل او و در بلند آوازه شدنش داشت.
کسی که به حادثه تزویج دختر مأمون به امام بنگرد، با تمجید و ثنای بسیاری درباره او مواجه می شود، با این که آن حضرت در آن زمان هفت ساله بود.
گفته اند: «او را به دامادی انتخاب کرد، زیرا با کمی سن، او جهت علم و معرفت و حلم، برجسته ترین اهل فضل بود......« و به خاطر این که با کمی سن، فضل و علم از خود نشان داد و کمال عظمت و روشنی برهان او را دید، همچنان شیفته او بود. الصّواعق المحرقه، ص204؛ نورالابصار، ص161؛ روضة الواعظین، ص237؛ کشف الغمّه، ج3، ص143 و 160؛ اعلام الوری، ص350و 351؛ ارشاد مفید)
و سبط ابن جوزی می گوید: «در علم و تقوا و زهد و بخشش، بر روش پدرش بود.» (تذکرة الخواص، صص358-359؛ االامام الجواد علیه السلام، محمد علی دخیل، ص27 به نقل از تذکرة الخواص)
«قاسم بن عبدالرحمن که فوش پدرش بود.»
«قاسم بن عبدالرحمن که فردی زیدی بود – می گوید: به بغداد رفتم، روزی که دیدم مردم می دوند و بر بلندها می روند و می ایستند، گفتم: چه خبر است؟ گفتند: ابن الرّضا آمده است، گفتم به خدا قسم باید او را ببینم. در این هنگام بر استری سوار شد، من گفتم خدا لعنت کند معتقدین به امامت را که می گویندخدا پیروی از این کودک خردسال را داجب کرده است. پس او به سوی من برگشت و گفت: ا قاسم بن عبدالرحمان، «ابَشَراً منّا واحداً نتّیِعُهُ اِنّا اذن لفی ضلال و سعر» آیا از یک نفر مثل خودمان پیروی کنیم؟ ما در این هنگام در گمراهی و آتش خواهیم بود؟ (قمر/24) پیش خود گفتم به خدا قسم ساحر است! باز به سوی من برگشت و گفت: أألقی الذکر علیه من بیننا بل هو کذّاب أشر» آیا در میان ما ذکر (وحی) بر و فرود آمده؟ بلکه او دروغگویی برتری جوی است (قمر/25)
در این هنگام من از عقیده سابق خود برگشتم و به امامت معتقد گشتم و به این که او حجّت خدا است بر خلق گواهی داده و معتقد شدم.»
چنانچه جاحظ معتزلی عثمانی، که از راه علی علیه السلام» و اهل بیتش منحرف بود و در بصره می زیست، و ید ولانی در علم داشت و دارای اطلاعات سرشاری بود و درباره بسیاری از علوم و فنون شایع در عصر خود، کتاب هایی نوشته و معاصر امام جواد علیه السلام و پس از او او معاصر جواد علیه السلام را در شمار ده تن از «طالبیونی» آورده است که درباره آنان گفته است: «هر یک از آنان، عالم، زاهد باسک، شجاع، بخشنده، پاک نهادند، برخی از ایشان خلیفه و برخی نامزد خلافت، هر یک متّصل به دیگری تا ده تن و ایشان عبارتند از: حسن بن علی بن محمدبن علی بن موسی بن جعفر بن محمد بن علی بن الحسین بن علی و چنین نسبی شریف و والا برای هیچ یک از خاندان های عرب و عجم نیست.....» (آثار الجاحظ، ص235، و توضیحی در این مورد در کتاب الحیاة السیاسیّة للامام الرّضا، ص403 دیده شود.)
و علی جلال حسینی گفته است: «با این که خردسال بود، در علم و فضل مبرّزترین اهل زمان خود شد.» (الامام محمد الجواد- محمد علی دخیل، ص76 به نقل از «الحسین»، ج2، ص207)
و محمود بن وهیب بغدادی حنفی گفته: «نو وارث علم و فضل پدر، و در قدر و کمال بزرگترین برادران خود است. (مدرک سابق به نقل از: جوهر الکلام، ص147) « و سخنان دانشمندان در این زمینه بسیار است که مجال برای نقل و تتبّع تمامی آن ها نیست.» (از باب مثال مراجعه شود به: ارشادمفید، اعلام الوری، و اعیان الشیعه، ج2، ص207)
به هر حال، امام مورد احترام و توجّه خاصّ و عام بود و دوستی و شیفتگی و شوق آنان به دیدن سیمای نورانی او آن چنان بود که زمانی که به خیابان های بغداد که پایتخت بود وارد می شد مردم از اطراف می دویدند و به جاهای مرتفع می رفتند و می ایستادند تا او را ببینند، ببه گونه ای که دیدن او برای آنان رویدادی مهم به شمار می رفت.
«قاسم بن عبدالرحمن – که فردی زیدی بود – می گوید: به بغداد رفتم. روزی دیدم مردم می دوند و بر بلندی ها می روند و می ایستند، گفتم: چه خبر است؟ گفتند: ابن الرّضا آمده است. گفتم به خدا قسم باید او را ببینم. در این هنگام بر استری سوار شد، من گفتم: خدا لعنت کند معتقدین به امامت را که می گویند خدا پیروی از این کودک خردسال را واجب کرده است. پس او به سوی من برگشت و گفت: ای قاسم بن عبدالرحمان، «اَبَشراً مِنّا واحداً نَتّبعه انّا اذن لفی ضلال و سعر» آیا از یک نفر مثل خودمان پیروی کنیم؟ ما در این هنگام در گمراهی و آتش خواهیم بود. (قمر/24)
پیش خود گفتم به خدا قسسم ساحر است! باز به سوی من برگشت و گفت: «أألقی الذکر علیه من بیننا بل هو کذّاب اشر» آیا در میان ما ذکر (ئحی) بر او فرود آمده؟ بلکه او دروغگویی برتری جوی است (قمر/25) در این هنگام من از عقیده سابق خود برگششتم و به این که او حجّت خدا است بر خلق گواهی داده و معتقد شدم.» (بحارالانوار، ج50، ص6؛ کشف الغمّه، ج3 ص153)
می توان میزان عظمت امام جواد علیه السلام را از شدت احترام و تعظیم عمومی پدرش، علی بن جعفر الصادق علیم السلام، نسبت به آن حضرت، دانست و علی بن جعفر خود از علمای بزرگ و محدثین شناخته شده بود.
حسین بن موسی بن جعفر علیهما السلام روایت می کند که د ر مدینه نزد بی جعفر (امام جواد علیه السلام» بودم علی بن جعفر نیز نزد آن حضرت بودد، طبیب برای حجامت امام به وی نزدیم شد، علی بن جعفر برخاست و گفت: آقای من، اجازه دهید طبیب از من شروع کند تا من قبل از شما تیزی آهن را بچشم.
وچون ابوجعفر علیه السلام برخاست برود، علی بن جعفر بلند شد و کفش های او را جفت کرد تا آن حضرت بپوشد. (بحارالانوار، ج50، ص104؛ رجال کشی، ص430؛ قاموس الرّجال، ج6، ص437)
و از محمدبن حسن بن عمّار نقل شده که گفت: دو سال نزد علی بن جعفر بن محمد آنچه را که او از برادرش (یعنی ابالحسن، موسی بن جعفر علیه السلام) شنیده بود، می نوشتم، در آن ایام روزی در مدینه نزد و نشسته بودم، در این هنگام ابوجعفر محمدبن علی الرّضا (علیهما السلام) وارد مسجد (مسجد النبی صلی الله علیه و آله) شد. علی بن جعفر بدون کفش و رداء از جا پرید و بر دست او بوسه زد و او را تعظیم نمود.
ابوجعفر علیه السلام به او گفت: عمو، بنشین، خدای تو را رحمت کند.
علی بن جعفر گفت: آقای من، چگوه بنشینم در حالی که شما ایستاده اید؟
پس چون علی بن جعفر به مجلس خود بازگشت، اطرافیانش شروع ه سرزنش او کردند و به او می گفتند: تو عموی پدر او هستی و این گونه رفتار می کنی؟!
علی بن جعفر به آنان گفت: خاموش باشید! و در حالی با دست محاسن خود را گرفت ادامه داد: زمانی که خدا این ریش سفید را اهل و شایسته ننموده است ولی این جوان را شایسته ساخته است و او را در منزلتی که دارد قرار داده، آیا من فضیلت او را منکر شوم؟! از آن چهشما می گویید به خدا پناه می برم بلکه من بنده اویم. (بحارالانوار، ج50، ص36؛ کافی، ج1، ص258؛ قاموس الرّجال، ج6، ص437)
و در نقلی دیگر، مردی از او درباره ابوالحسن، موسی بن جعفر علیهماالسلام و بعد از او از امام رضا علیه السلام سراغ گرفت و او خبر رحلت آن دو را به او گفت: آن مرد گفت: بعد از امام رضا علیه السلام ناطق (به حق) کیست؟ علی بن جعفر گفت: پسرش ابوجعفر.
سائل به علی بن جعفر گفت: آیا درباره این پسربچه این سخن را می گویی در حالی که تو در این سنین و دارای چنین قدر و منزلتی هستی و پسر جعفر بن محمد می باشی؟!
علی بن جعفر به او گفت: تو را جز شیطان چیزی نمی بینم، و ادامه داد: چه کنم که خداوند او را هل و شایسته این مقام دانسته، و این ریش سفید را شایسته ندانسته است. (اختیار معرفة الرجال (معروف به: رجال کشی)، ص439؛ قاموس الرّجال، ج6، ص436)
منبع: نگاهی به زندگانی سیاسی امام جواد علیه السلام، علامه جعفر مرتضی عاملی، ترجمه سید محمد حسینی)