داستان خواستگاری و ازدواج حضرت علی علیه السلام و زهرا سلام الله علیها
هنگامی که برای خواستگاری فاطمه رفتم، مجذوب حشمت و حرمت رسول خدا صلی الله علیه و آله شدم و خاموش در برابر او نشستم، به خدا قسم، کلمه ای بر زبانم جاری نشد.
رسول خدا صلی الله علیه و آله که چنین دید پرسید: چه می خواهی؟ آیا حاجتی داری؟
من همچنان خاموش ماندم و چیزی نگفتم. دوباره پرسید، و من باز ساکت بودم. تا این که برای بار سوم گفت: شاید برای خواستگاری فاطمه آمده ای؟
گفتم: آری.
فرمود: آیا چیزی داری که آن را کابین زهرا سازی؟
گفتم: نه یا رسول الله (صلی الله علیه و آله)
فرمود: رزهی را که به تو داده بودم، چه کردی؟ گفتم: دارم، اما جندان ارزشی ندارد و بیش از چهارصد درهم بها ندارد.
فرمود: همان را کابین فاطمه قرار بده و بهایش را نزد من بفرست.
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم مهر ۱۳۹۲ ساعت 8:43 توسط ذاکریان
|