من دست فاطمه را گرفتم و به اتاق خود آوردم و در گوشه ای به انتظار رسول خدا صلی الله علیه و آله نشستیم. چشمان فاطمه از رشم بر زمین دوخته شده بود و من نیز از خجالت سر به زیر داشتم. دیری نپایید که رسول خدا صلی الله علیه و آله تشریف آورند و فاطمه را در کنار خود نشانید. سپس فرمود: فاطمه! ظرف آبی بیاور. فاطمه برخاست و ظرف آب آورد و به دست پدر داد. رسول گرامی قدری از آن آب در دهان کرد و پس از مزه مزه کردن آب را درون ظرف ریخت. سپس از دخترش خواست تا نزدیک رود. فاطمه چنین کرد و پیامبر اندکی از آب میان سینه ا پاشید. سپس مقداری از همان آب بر پشت و شانه او پاشید. آن گاه دست به نیایش گشود و گفت: پروردگارا! این دختر من است، عزیزترین کس در دیده من. پروردگارا! و این هم برادر من و محبوبترین خلق تو نزد من است، خداوندا! او را ولی و فرمانبر خود گردان و اهل او را بر وی مبارک گردان.....