بسم الله الرحمن الرحيم

 

همه خلق را در راه عشق تو رهاکردم      وراضي به يتيمي کودکانم شدم تا تورا ببينم              اگر درراه عشقت  قطعه قطعه ام کني         دلم مشتاق غير تونگردد.

شب عاشورا

به دستور امام چراغها را خاموش کردندوحضرت پشت به جمع همراه خود نمودند تا هرکس ميخواهد برودآسوده باشد ووقتي که رو برگرداندند جز اندکي باقي نمانده بودند همانهايي که متاع پست دنيا آنان را از يادخدا غافل نميکرد.آنان که يک نگاه حسين   (عليه السلام)  رابه عالمي نمي فروشند.

امام  پس از حمد و ثناى الهى چنين فرموند: ... من هيچ اصحابى را صالحتر از شما و هيچ اهل بيتى را نيكوكارتر و برتر از اهل بيت خود نيافتم . خداوند از جانب من به شما پاداش نيكو دهد! اكنون شب شما را فرا گرفته است . آن را مركب خود قرار دهيد! هر يك از شما دست يكى از اهل بيت مرا بگيرد و با خود ببرد . در تاريكى شب پراكنده شويد و مرا با اين جمعيت تنها بگذاريد؛ چرا كه آنان با من كار دارند؛ نه با ديگرى!

درجواب امام تک تک اصحاب وفاداري خود را به زيباترين شکل ابراز کردند وپس ازآن حضرت به همه آنها بشارت شهادت داد.قاسم با نگراني از اينکه نکند اين شهادت نصيب اوکه نوجواني کم سن وسال است نشودپرسيد: عموجان! آيا من نيز كشته خواهم شد؟

امام فرمود:پسر جانم! مرگ نزد تو چگونه است؟ وقاسم بي درنگ جواب داد: از عسل شرينتر!

وآنگاه امام به اونيز مژده شهادت داد و قاسم، آسوده خاطر شد .

ياران امام آن شب را تا به صبح با معبود ومعشوق خود به راز ونياز پرداختند وهمين نغمه هاي عاشقانه  باعث شد 32 نفر از لشكر عمر سعد به امام ملحق شدند و در آخرين شب عمر خويش، بهشت را بر جهنم برگزيدند .

امام حسين  (عليه السلام)  در دل شب به خيمه خود رفتند و آنجا در حالى كه شمشير خود را آماده مى كردند، اشعاري را مى خواندند. اين  اشعار که  رنگ وبوي هجران  داشت به  گوش  خواهرش زينب  (سلام الله عليها) كه  در خيمه مجاور بود رسيد.مقصود برادر را دريافت، نتوانست جلوى خودش را بگيرد، بى اختيار به طرف برادر دويد و ناله كنان عرض كرد: اى كاش پيش از اين مرده بودم! امروزگويي مادرم زهرا(سلام الله عليها)  و پدرم على (عليه السلام)  و برادرم حسن (عليه السلام)  از دنيا رفتند! اى جانشين گذشتگان و اى پناه بازماندگان!(تنها تورادارم)

سپس چنان بى تاب شد كه از حال رفت و بر زمين افتاد .

امام  (عليه السلام)  خواهر را به هوش آورد و واورا با اين سخنان آرام کرد:آرام باش اي خواهر .پرهيزگاري و شکيبايي را که خدا بهره ات ساخته  پيشه کن وبدانکه همه اهل زمين وآسمان مي ميرند وجز خدا کسي  باقي نمي ماند جدّوپدر ومادرم  همه از من بهتر بودند برادرم حسن (عليه السلام) بهتراز  من بود (ولي همه از دنيا رفتند)ومن وهر مسلماني بايد به رسول خدا اقتدا کنيم.

 

روز عاشورا

 بامداد روز دهم محرم، امام  (عليه السلام)  نماز را با اصحاب خود اقامه فرمود . آنگاه پس از حمد و ثناى الهى آنان را با اين سخنان مخاطب قرار داد: امروز خداوند مى خواهد كه من و شما كشته شويم . پس بايد شكيبا باشيد! سپس به دستور امام، هيزمهايى را كه در خندقهاى اطراف خيمه ها (كه از پيش حفر شده بود وبا هيزم پر شده بود)، آتش زدند تا دشمن مجبور شود از مقابل حمله كند و به خيمه ها دست نيابد .

پيش از آغاز نبرد، برير بن خضير به فرمان مولايش با سخنانى سپاه دشمن را موعظه كرد و آنان را از آغاز جنگ برحذر داشت؛ ولى آنان به سخنان وى توجهى نكردند .

پس از آن خود امام  (عليه السلام)  مقابل سپاه قرار گرفتند و لشكر عمر سعد را به سكوت فراخواندند؛ آنگاه حمد و ثناى الهى را به جاى آورده، پس از صلوات بر رسول خدا (ص) و فرشتگان و انبياءفرمودند: مرگ و نيستى بر شما باد كه در حال سرگردانى از ما كمك خواستيد و ما با شتاب به كمك شما آمديم؛ ولى شما با شمشيرى كه سوگند خورده بوديد در يارى ما بكار بريد، به جنگ ما آمديد و آتشى را كه مى خواستيم با آن دشمن خود و دشمن شما را بسوزانيم، براى سوزاندن ما روشن كرديد! شما با دشمنان خود همدست شديد تا دوستانتان را از پاى درآوريد با اينكه آنها عدل و داد را بين شما رواج ندادند و در يارى آنان نيز اميد خيرى نيست . واى بر شما! چرا در حالى كه شمشيرها در غلاف بود و دلها مطمئن و رأيها محكم شده بود، دست از يارى ما كشيديد؟... آگاه باشيد كه اين مرد زنازاده فرزند زنازاده (عبيدالله بن زياد) مرا بين دو چيز مخير كرده است: يا شمشير و شهادت و يا تن به ذلت دادن ولى بدانيد كه ذلت از ما بدور است...

 به خدا قسم، شما پس از كشتن من مدت زيادى زندگى نخواهيد كرد! زندگى شما بيش از مدت سوار شدن شخص پياده بر مركبش نخواهد بود . ..

خداوندا! باران رحمتت را از ايشان قطع كن و سالهاى قحطى زمان يوسف را براى آنان مقدر فرما و جوان ثقفى را بر آنان مسلط كن كه جام تلخ مرگ را به آنان بنوشاند؛ زيرا آنان ما را تكذيب كردند و فريب دادند . تو پروردگار ما هستى و بر تو توكل مى كنيم و به سوى تو انابه مى نماييم! (ممكن است مراد امام مختار بن ابى عبيده ثقفى باشد كه به خونخواهى شهادت امام حسين  (عليه السلام)  قيام كرد و تمامى كسانى را كه در حادثه كربلا نقش داشتند، كشت . به هرحال  حضرت با صراحتي اعجاز گونه از آينده آنها خبر مي دهد.)

صبحگاهان پس از آنكه سپاه كفر، هجوم خود را آغاز كرد، فرزند پيامبر خدا (ص) به درگاه الهى دعا كردند ، آنگاه خطاب به جمعيت چنين فرمودند: اى مردم، سخنم را بشنويد و در كشتنم عجله نكنيد تا شما را با آنچه كه سزاوار است موعظه كنم ...

بدانيد كه صاحب اختيار و ولى من خداوند است كه قرآن را فرستاده است و او سرپرست صالحان است . آنگاه حمد و ثناى الهى را به جاى آوردند و بر رسول خدا (ص) درود فرستادند و فرمودند: ابتدا نسب مرا در نظر بگيريد و ببينيد من كيستم و سپس به افكار خود مراجعه كنيد و آن را مورد سؤال و بازخواست قرار دهيد، ببينيد آيا سزاوار است مرا بكشيد؟ آيا هتك حرمت من بر شما جايز است؟ مگر من پسر دختر پيامبر شما نيستم؟ مگر من پسر وصى پيامبر و پسر عموى او كه اولين مؤمن و تصديق كننده رسول خدا و اولين تأييدكننده آنچه به او نازل شده است نيستم؟ مگر حمزه سيدالشهدا . عموى پدر من نيست؟ مگر جعفر طيار عموى من نيست؟ مگر سخن رسول خدا (ص) را درباره من و برادرم نشنيده ايد كه مى فرمايد: هذان سيّدا شباب أهل الجنة: حسن و حسين دو سرور و آقاى جوانان بهشت هستند؟...

سوگند به خدا در ميان مشرق و مغرب عالم، پسر دختر پيامبرى غير از من، نه در ميان شما و نه در ميان گروه ديگرى نيست! واى بر شما! آيا من كسى از شما را كشته ام كه به طلب قصاص آمده ايد؟آيا مالى را از شما تصاحب كرده ام وآيا زخمى بر شما واردكرده ام كه مى خواهيد تلافى كنيد؟ هيچ يك از آنان پاسخى ندادآنگاه امام چندين نفر از کساني که به ايشان نامه نوشته وبه کوفه دعوت کرده بودندبه نام صدا زدوفرمود : مگر شما نبوديد كه در نامه نوشتيد: ميوه هاى درختان رسيده است و زمين سرسبز شده، اگر به سوى ما بيايى، به سوى لشكرى آمده اى كه آماده كمك به تو و تحت فرمان تو است؟ گفتند: ما نمى دانيم تو چه مى گويى . بايد تسليم حكم پسر عمويت (يزيد) شوى تا او هر طور خواست با تو رفتار كند و آنان براى تو چيزى نمى خواهند مگر آنچه را كه تو بپسندى!

 امام  (عليه السلام)  در مقابل اين سخن فرمودند: نه، به خدا سوگند، مانند ذليلان دست بيعت به شما نخواهم داد و همچون بردگان در مقابل شما آرام نخواهم نشست و تمكين نخواهم كرد! اى بندگان خدا! من به پروردگار خودم و پروردگارتان، از هر متكبرى كه به روز حساب ايمان نمى آورد پناه مى برم!

سخنان امام در دل سنگ آن مردم نه تنها اثري نداشت بلکه باسروصدا کردن وپرتاب سنگ مانع صحبت حضرت ميشدند.

اندکي بعدعمر سعد (فرمانده سپاه كوفه) تيرى در كمان گذاشت و گفت:نزد امير  گواهي دهيد كه من اولين تير را زدم! و تير را پرتاب كرد . وجنگ رسماً آغاز شد .

 

حر بن يزيد رياحى

حر بن يزيد رياحى، همان كسى كه براى نخستين بار راه را بر امام بست و از رسيدن آب به آن حضرت جلوگيرى نمود، به عمر سعد گفت: آيا واقعا با حسين خواهى جنگيد؟! عمر سعد پاسخ داد: آرى؛ به خدا قسم، با او چنان مى جنگم كه آسانترين صحنه اش اين باشد كه سرها از بدنها جدا شود و دستها از پيكرها قطع گردد! حر از او جدا شد و به گوشه اى رفت . بدنش بشدت مى لرزيد؛ اضطراب عجيبى سراسر وجود او را فرا گرفته بود

مهاجر بن اوس، از سربازان لشكر كوفه، به او گفت: اى حر! من از حالت تو تعجب مى كنم! اگر از من بپرسند كه شجاعترين مرد كوفه كيست، حتما تو را نام مى برم، ولى الآن مى بينم كه مى لرزى! حر گفت: به خدا قسم، خود را ميان بهشت و دوزخ مخير مى بينم! ولى به خدا سوگند، چيزى را بر بهشت ترجيح نخواهم داد، اگرچه بدنم پاره پاره شود و مرا بسوزانند! حر راه خود را به طرف خيمه هاى حرم حسينى كج كرد؛ دستها را بر سر گذاشت و مى گفت: خداوندا! به سوى تو انابه مى كنم؛ توبه ام را بپذير! زيرا من دوستان تو و فرزندان دختر پيامبرت را ترساندم! و خود را به امام حسين  (عليه السلام)  رساند و آنگاه عرض كرد: جانم فداى تو باد! من همان كسى هستم كه بر تو سخت گرفت و نگذاشت به مدينه بازگردى؛ فكر نمى كردم كار به اينجا بكشد . الآن توبه كرده ام؛ آيا توبه من پذيرفته است؟ امام- آن مظهر لطف و رحمت الهى- فرمود: آرى؛ خداوند توبه تو را قبول خواهد كرد . حرّ عرض کرد: اي پسر رسول خدا (صلي الله عليه وآله)من نخستين کسي بودم که راه را برشما بستم اکنون ميخواهم اولين کسي باشم که در راه شماکشته مي شوم... آنگاه روبروى سپاه كفر ايستاد و آنان را موعظه كرد؛ ولى دشمن او را هدف تيرهاى خود قرار داد . حر بازگشت و مقابل امام ايستاد . مجددا به ميدان رفت و پس از نبردى شجاعانه به شهادت رسيد .

بدن مطهر او را نزد امام بردند . حضرت در حالى كه خاك از چهره او مى زدود، فرمود: تو در دنيا و آخرت آزاده اى، همان گونه كه مادرت تو را حر ناميد!

 اصحاب وفادار امام  (عليه السلام) ، خود را سپر بلاى آن حضرت ساخته بودند و يكى يكى جان خود را فداى اهل بيت مى كردند و حاضر نبودند تا زنده هستند كسى از خاندان پيامبر به ميدان بيايد . 

پيش از آنكه ظهر شود، عده زيادى از سپاه امام حسين  (عليه السلام)  به درجه رفيع شهادت نائل آمدند؛ مردانى همچون برير بن خضير (كه مردى عابد و زاهد و از قاريان قرآن بود)، مسلم بن عوسجه و نافع بن هلال .

 

نماز ظهر روز عاشورا

يكى از ياران امام حسين  (عليه السلام)  به نام عمرو بن عبدالله كه كنيه اش ابوثمامه بود خدمت امام  (عليه السلام)  شرفياب شد و عرض كرد: يا ابا عبدالله! جانم فداى تو باد! مى بينم كه نزديك است اين لشكر به جنگ تو بيايند؛ ولى به خدا قسم كه پيش از آنكه تو كشته شوى، من در ركابت كشته خواهم شد و در خون خود خواهم غلتيد؛ ولى دوست دارم اين نماز ظهر را با تو بخوانم، سپس خداى خود را ملاقات كنم! ابا عبدالله الحسين  (عليه السلام)  فرمودند: ياد كردى نماز را؛ خداوند تو را از نمازگزاران و ذاكران قرار دهد! بلى؛ اكنون اول وقت نماز است.

نمازبرپاشد  زهير بن قين وسعيد بن عبدالله درجلو حضرت ايستادندتا تيرها به ايشان اصابت نکند بعداز نماز سعيد برروي زمين افتاد در حالي که 13تير بر بدنش نشسته بودبه امام عرض کرد :آيا به عهد خود وفا کردم ؟ امام فرمودند : بلي تودر بهشت جلوي من هستي  .

پس از اقامه نماز، باقيمانده اصحاب به ميدان رفتند؛ وپس از شهادت آنها نوبت به اهل بيت امام حسين  (عليه السلام)  رسيد .

 

شهادت على اكبر  (عليه السلام)

از خاندان امام حسين  (عليه السلام)  نخستين كسى كه خدمت حضرت آمده، اجازه به ميدان رفتن گرفت، فرزندش على اكبر  (عليه السلام)  بود . پدر، بى درنگ به او اذن جهاد داد و چون على اكبر به سوى ميدان روانه شد، سرور شهيدان نگاه مأيوسانه اى به قامت فرزند كرد و بى اختيار قطرات اشك بر چهره مباركش روان شد و به درگاه الهى عرض كرد: پروردگارا! گواه باش كه جوانى به سوى اين جمعيت مى رود كه از جهت خلقت و اخلاق و گفتار ، شبيه ترين مردم به رسول تو است و هرگاه ما مشتاق ديدار پيامبرت مى شديم، به او مى نگريستيم! سپس فرياد زدند: اى پسر سعد! خداوند نسلت را قطع كند همان طور كه فرزندم را از من گرفتى! على اكبر  (عليه السلام)  به ميدان شتافت و در نبردى شجاعانه عده اى را به خاك افكند .

پس از جنگى طولانى، خسته و تشنه نزد پدر بازگشت و عرض كرد: پدر جان! تشنگى مرا از پاى درآورده و سنگينى زره، مرا به سختى افكنده است؛ آيا ممكن است جرعه اى آب بنوشم؟ امام  (عليه السلام)  گريست و فرمود: فرزند عزيزم! برگرد و اندكى جنگ كن؛ زيرا وقت آن نزديك شده است كه جدت محمد (ص) را ملاقات كنى و از دست او جام سرشارى بنوشى و پس از آن هرگز تشنه نخواهى شد!آنگاه پدر وپسر اندکي در آغوش هم آرام گرفتند که همين مقصود دل  علي بود وگرنه او که ميدانست پدر آبي ندارد

 على اكبر به عزم شهادت پا به ميدان نهاد و نبرد را مجددا آغاز كرد .

پس از مدتى كوتاه،لشکر عمر سعد که  توان مبارزه تک به تک را با اونداشتند ناجوانمردانه به طور دسته جمعي به وي يورش بردندوآن قدر به بدن مطهر حضرت شمشير وتير ونيزه زدند که پيکر ش پاره پاره گشت

در آخرين لحظات ، پدر را صدا زد و عرض كرد: پدر جان! سلام من بر تو باد! اين، جدم رسول خدا است كه به تو سلام مى رساند و به تو مى گويد: زود نزد ما بيا!

امام حسين  (عليه السلام)  خود را به بالين فرزند رساند، صورت خود را بر صورتش نهاد و فرمود: خدا بكشد مردمى را كه تو را كشتند! چقدر بر خدا گستاخى نمودند و حرمت رسول خدا را هتك كردند! و در حالى كه سيل اشك بر گونه هاى مباركش روان بود، فرمود: على الدنيا بعدك العفا: على جان! پس از تو خاك بر اين دنيا باد!

نه داغ پسر تواني باقي گذاشته ونه مي توان اين پيکر چاک چاک را به تنهايي تا خيمه برد:

جوانان بني هاشم بياييد      علي رابر در خيمه رسانيد        خدا دندا حسين طاقت ندارد          علي را بر در خيمه رساند

زينب  (سلام الله عليها) كه صداى گريه برادر را شنيد، خود را به او رساند؛ ولى با پيكر پاره پاره على اكبر روبرو شد . خود را بر روى بدن افكند و شروع به ناله و زارى كرد .

پس از شهادت على اكبر  (عليه السلام) ، جوانان اهل بيت يكى يكى به ميدان مى آمدند و جان خود را فداى مولايشان مى كردند .

سيدالشهدا  (عليه السلام)  اهل بيت خود را مخاطب قرار دادند و فرمودند: اى پسر عموها و اى اهل بيت من! شكيبا باشيد! به خدا قسم، پس از امروز هرگز روى خوارى و ذلت را نخواهيد ديد!

 

شهادت حضرت قاسم بن الحسن  (عليه السلام)

فرزند امام مجتبى  (عليه السلام) ، قاسم بن الحسن، كه شب پيش مژده شهادت خويش را از عموى عزيزش دريافت كرده بود، نزد عمو آمد و اجازه ميدان خواست . امام بشدت گريستند براي امام گذشتن ا ز قاسم از گذشتن ازفرزند رشيدش علي اکبر سخت تر است   آخر او يادگار برادر مظلومش حسن است  ؛واز آن زمان که برادر به زهر جفا کشته شدحسين جاي پدر قاسم بوده و آن قدر اصرار کرد تا اذن ميدان گرفت .به ميدان آمدوچنين فرمود: اگر مرا نمى شناسيد، بدانيد كه من، فرزند حسن مجتبى، نواده رسول خدا هستم . اين حسين است كه به دست شما مردم اسير شده است . اميدوارم خداوند باران رحمتش را از شما دريغ كند! با اين رجز، قاسم بن الحسن خود را معرفى نمود .

قاسم نوجوان به دشمن يورش برد و 35 نفر از آنان را به هلاكت رساند . وبازهم ناجوانمردانه جملگي بر قاسم  هجوم آوردند وابن فضيل ازدى- لعنة الله عليه- فرزند امام حسن مجتبى  (عليه السلام)  را هدف ضربه شمشير قرار داد و سر مباركش را شكافت .

قاسم فرياد زد: يا عماه: عموجان به فريادم برس! بى درنگ امام حسين  (عليه السلام)  به طرف قاسم آمد تا او را برهاند و شمشير خود را بر ابن فضيل فرود آورد .

او دست خود را سپر قرار داد و دستش قطع شد و فريادى كشيد و از لشكر كمك طلبيد . ياران ابن فضيل حمله كردند تا او را نجات دهند؛ ولى او زير دست و پاى اسبها افتاد و به هلاكت رسيد .

گرد و غبار زيادى فضاى ميدان را پر كرده بود و چيزى ديده نمى شد . پيکر نيمه جان قاسم پامال سمّ اسبان شد. وقتي غبار فروکش کرد حسين را بر بالين پيکر پاره پاره قاسم ديدند.قاسم در حال جان دادن است و پاهاى خود را به زمين مى سايد . امام فرمودند: خداوند قاتلان تو را از رحمتش دور كند! روز قيامت كسى كه با آنان به مخاصمه خواهد پرداخت، جدت رسول خدا و پدرت حسن مجتبى است به خدا قسم، بر عمويت بسيار گران است ببيند تو او را صدا مى زنى و او نمى تواند پاسخت را بدهد و يا اينكه پاسخ     مى دهد؛ ولى براى تو سودى ندارد! به خدا قسم، امروز روزى است كه دشمنان عمويت زياد و يارانش اندكند! و قاسم را به سينه چسبانيد و پيکرش راکنار بدن علي ّاکبرش قرار داد.

 

شهادت حضرت ابوالفضل العباس  (عليه السلام)

ابوالفضل العباس  (عليه السلام)  كه شاهد كشته شدن بسيارى از اهل بيت است، به برادران خود، عبدالله و جعفر و عثمان فرمود: برادران! خود را پيشمرگ آقايتان كنيد و قبل از آنكه آسيبى به او برسد، جان خود را فدايش كنيد! آنان همگى به ميدان رفتند و به شهادت رسيدند .

آنگاه عباس بن على  (عليه السلام)  كه خون پدر در رگهايش جارى بود، از برادر اجازه خواست تا به ميدان رود .

امام بسختى گريست و فرمود: برادر! تو پرچمدار مني، اگر تو نمانى، كسى با من نخواهد ماند! ابوالفضل العباس  (عليه السلام)  عرض كرد: سينه ام تنگ شده و از زندگى دنيا سير شده ام و مى خواهم از اين منافقين انتقام بگيرم! امام حسين  (عليه السلام)  فرمود: اكنون كه عازم سفر آخرت شده اى ، براى اين كودكان كمى آب بياور! قمر بنى هاشم،  مشكى برداشته، به طرف شريعه فرات رهسپار شد . وکودکان تشنه  چشم به راه عمو عباس

صف محافظان فرات را شكافت و خود را به آب رسانيد . آنگاه كفى از آب بر گرفت و تا نزديك دهان آورد، گويا مى خواهد بنوشد، اما نه! آب را بر روى آب ريخت و حاضر نشد خود را سيراب و برادر و اهل بيتش را تشنه ببيند .

مشك را پر از آب كرد و روانه خيمه شد: اين مشك آب بايد هر چه زودتر به كودكان تشنه برسد! سپاه عمر سعد، راه را بر او بستند .نبردى سخت درگرفت و ابوالفضل العباس  (عليه السلام)  بر آن جمعيت حمله مى برد و بسختى از مشك آب دفاع مى كرد .

مردى به نام نوفل كه در پشت درختى كمين كرده بود، ناگهان هجوم آورد و ضربه اى به دست راست قمر بنى هاشم وارد آورد؛ اما پيش از آنكه مشك بيفتد، سقاى دشت كربلا آن را به دست چپ گرفت: "به خدا قسم اگر چه دست راستم را قطع كرده ايد، ولى من تا ابد از دينم و از پيشواى خود، نواده پيامبر پاك و امين دفاع خواهم كرد! "

ضربتى ديگر دست چپ ابوالفضل  (عليه السلام)  را نشانه گرفت .

مشک را بين سينه خود وزين اسب مهار کرد تا دربرابر تيرها از آن محافظت کند. با اين که دست در بدن نداشت اما همچنان   به سوي خيمه ها مي تاخت  ورجز ميخواند:اي نفس از کافران نترس وبه رحمت خداي جبّار(جبران کننده) دل خوش دا ر همرا ه پيامبر آن سرور برگزيده.آنها دست چپم رابه ظلمشان قطع کردندپس پروردگارم آنان را به دوزخ درافکن.

دشمن، عباس را تيرباران كرد . ومثل باران بر او تير با ريدديگر عباس به سمت خيمه ها نمي رود واز تلاش باز ايستاده وباحسرت به مشکش که اميد کودکان تشنه بود چشم دوخته .تيرى به مشك خورده و آن را سوراخ كرده . گويي مشک هم براي  دستان بريده سقّااشک ميريزد.

نامرداني که تا عباس دست در بدن داشت جرأ ت نزديک  شدن به اورا نداشتند اکنون عباس بي دست را دوره کرده وپياپي بر پيکرش زخم ميزنند تااينکه باعمودي آهنين بر سر مبارکش ميکوبند وعباس با آن همه تيري که بر بدنش نشسته برزمين مي افتد :

"برادرم حسين سلام من برتو "

حسين خود را به برادر رسانيد، با کمر خميده به عباس نگريست بر بالين اونشست  با صداي  بلند گريست وفرمود:اينک کمرم شکست وچاره ام اندک گرديد  ودشمنم شاد

آنقدر بدن مطهر ابا الفضل قطعه قطعه بود که امام حسين(عليه السلام)   نتوانست بدن را به سوي خيمه ها ببرد .

اهل خيام وکودکان تشنه وقتي از برگشتن عمو  مأيوس شدند که امام عمود خيمه عباس را کشيد وقامت خيمه نيز چون قامت سقا بر زمين گرم  کربلا آرام گرفت.

امام سجاد  (عليه السلام)  درمورد عموي بزرگوارش ميفرمايد: خداوند عباس را رحمت كند! او خوب جانبازى كرد و نيكو امتحان داد و جان خود را فداى برادرش كرد تا هر دو دستش جدا شد . خداى عز و جل به جاى دو دست، دو بال به او عطا فرمود تا در بهشت با فرشتگان پرواز كند، همان طور كه به جعفر بن ابى طالب دو بال عطا كرد . عباس نزد خداوند مقامى دارد كه روز قيامت تمامى شهدا به او رشك مى برند!

 

شهادتحضرت على اصغر  (عليه السلام)

 پس از شهادت پرچمدارحسين(عليه السلام)  ابوالفضل العباس  (عليه السلام)  ديگرکسي از لشکر کوچک حسين (عليه السلام) نمانده است حضرت ندا سر ميدهد : هل من ناصر ينصرني ...آيا ياريگري هست تا يار يم کند؟وصداي حسين(عليه السلام)در همه مکانها وزمانها طنين مي افکند.

 امام حسين  (عليه السلام)  خود را آماده رفتن به ميدان كرد؛ ولى پيش از آنكه قدم به ميدان بگذارد، به خيمه آمد و فرمود: فرزند خردسالم را بدهيد تا با او وداع كنم!

طفل شش ماهه اش  على اصغر  (عليه السلام)  را در آغوش پدر نهادند .

پدر طفل را به دست گرفت تا ببوسد؛ از شدت   عطش رنگ به رخسار زيباي علي نمانده بود  .به مقابل لشکر آمد  علي راروي دست بلند کرد وفرمود:

" اي قوم اگر به من رحم نمي کنيد  به اين کودک رحم کنيد آيا نمي بينيد که چگونه از شدت وحرارت تشنگي دهان راباز وبسته ميکند"

عمر سعد که ديد نزديک است که سخنان امام حسين  (عليه السلام)  ونور چهره طفل شش ماهه اش   لشکر را منقلب کند دستور داد تا حرمله آخرين سرباز ابا عبدالله را نيز از اوبگيرد.حرمله نيز با تيري سه شعبه بر گلوي نازک على اصغر  (عليه السلام)  زد.

حسين  (عليه السلام)   دست خود از خون فرزند پر کرد و به آسمان پاشيد:"خداياتحمل اين مصيبت بر من آسان  ميشود  وقتي که مي دانم تومرا مي بيني."

 

نبرد سرور شهيدان، حسين بن على  (عليه السلام)  و كيفيت شهادت آن حضرت

حسين  (عليه السلام) ، با اهل بيت وداع كرد و به ميدان نبرد تاخت . ووداع با زينب( سلام الله عليها) چه سخت بود.

زاده على  (عليه السلام)  بر دشمن ميتاخت وچنين رجز ميخواند :

الموت أولى من ركوب العار                             والعار أولى من دخول النار                                   والله من هذا وهذاجاري                                            مرگ بهتر از زير بار ننگ رفتن است و ننگ از دخول در آتش جهنم بهتر است  و خداوند در هر حال پناه من است

   أنا الحسين بن على                  آليت أن لا أنثنى                 أحمى عيالات أبى                   أمضى على دين النبى!

 من، حسين بن على هستم؛ سوگند ياد كرده ام كه هرگز به دشمن پشت نكنم؛ از خانواده پدرم دفاع مى كنم و بر دين پيامبر استوار هستم .

 ولشکر انبوه يزيد همچون روبهاني که از مقابل شير مي گريزند از مقابل حضرت ميگريختند چون حضرت از تعقيبشان دست بر ميداشت ناجوانمردانه ازدور اوراتيرباران وسنگباران ميکردند.

يكى از راويان نبرد كربلا، وضعيت سرور شهيدان را چنين توصيف كرده است: به خدا قسم، نديده بودم كسى را كه سپاه دشمن، او را احاطه كرده باشد و فرزندان، اهل بيت و يارانش كشته شده باشند و با اين حال، از حسين قوى دل تر باشد! همين كه آن لشكر به او حمله مى كردند، شمشير مى كشيد و به آنها حمله مى كرد و آنان مانند گله گرگ زده پراكنده مى شدند! حضرت بر آن جماعت كه شماره آنان به سى هزار نفر مى رسيد هجوم مى برد و آنان همچون ملخهايى كه از ديدن اشخاص فرار مى كنند، از مقابل او            مى گريختند و او به مکانی که مرکز نبرد خود قرار داده بود باز مى گشت و مى فرمود: لا حول و لا قوة إلا بالله!

 عده بيشمارى از دشمن به دست امام  (عليه السلام)  كشته شدند، تا آنكه عمر سعد فرياد زد: واى بر شما! آيا مى دانيد با چه كسى             مى جنگيد؟ اين، فرزند على، كشنده عرب است! از هر طرف به او حمله كنيد! تيراندازان اطراف امام را گرفتند و چهار هزار تير انداز اورا هدف تير هاي خود قرار دادند. جماعتي از لشکر بين او وخيمه هايش فاصله انداختند وبه خيام حمله بردند. سيدالشهدا فرياد زد: واى بر شما اى پيروان آل ابى سفيان! اگر دين نداريد و از جهان آخرت نمى ترسيد، لااقل در دنياى خود آزادمرد باشيد و به اصل و حسب خود رجوع كنيد - اگر عرب هستيد - چنانچه عقيده شما اين است! شمر گفت: اى پسر فاطمه چه مى گويى؟ فرمود: من با شما جنگ دارم و شما با من؛ زنها كه گناهى ندارند! پس تا من زنده هستم، به حريم من تجاوز نكنيد! و شمر پاسخ داد: اين حرف را قبول داريم! سپس دستور داد تا امام زنده هستند، كسى معترض خيمه ها نشود .

امام حسين  (عليه السلام)  بار ديگر به خيمه ها باز مى گردند و دوباره با اهل بيت وداع مى كنند و مى فرمايند: روپوشها را بر تن كنيد و آماده بلا باشيد و بدانيد كه خداوند نگهدار و حامى شماست و شما را از شر دشمنان نجات خواهد داد، عاقبت شما را به خير مى كند و دشمنان شما را به انواع عذابها متبلا مى سازد و در برابر اين مصيبتها، نعمت و كرامت فراوان به شما عطا خواهد فرمود . شكايت نكنيد! مبادا سخنى بر زبان بياوريد كه از قدر و منزلت شما بكاهد! و بار ديگر به ميدان شتافت .

پس از مدتى نبرد، امام در حالى كه ايستاده بود، لحظاتى را به استراحت گذراند؛ ولى در همان حال سنگى به پيشانى مقدسش اصابت كرد و خون جارى شد . فرزند پيامبر خواست با لباس خود خون را از صورت پاك كند كه نا مرد ديگرى با تيرى سه شعبه، سينه حضرت را هدف قرار داد . معبود خويش رانداداد وفرمود: بسم الله و بالله و على ملة رسول الله؛ معبود من! تو مى دانى كه اين جمعيت، مردى را مى كشند كه روى زمين هيچ پسر پيامبرى جز او نيست!

سپس کوشيد تير را ازمقابل بيرون بکشد اما ميسر نشد پس به ناچار تير را از پشت بيرون کشيد ؛ ناگهان خون بشدت فوران زد . دستهاى امام پر از خون شد .

خونها را بر چهره و محاسن خود كشيد و فرمودميخواهم  خدا و جدم رسول خدا (ص) را اين چنين ملاقات كنم!

 قدرت نبرد بكلى از زاده زهرا  (سلام الله عليها) سلب شده بود . هر کس ضربه اي ميزد حتي آن کس که سلاحي در دست نداشت سنگ پرتاب مي کرد .شخصى به نام مالك بن يسر نزد امام آمد و زبان به دشنام گشود و با شمشير به سر حضرت ضربه اى زد . عمامه امام شكافت و پر از خون شد . حسين  (عليه السلام)  عمامه پر خون را برداشته، با دستمالى سر خود را بستند.

شخصى با شمشير، شانه حضرت را شكافت؛ امام باز به زمين افتادند . سنان بن انس نخعى با نيزه اى گلوى مقدس فرزند زهرا  (سلام الله عليها) را هدف قرار داد و آن را سوراخ كرد؛ سپس نيزه را بيرون كشيد و در استخوانهاى سينه اش فرو برد.سپس با تيرى گلوى امام رانشانه گرفت.

 

شهادت عبدالله بن الحسن  (عليه السلام)

كودكى نابالغ از اهل بيت امام حسين  (عليه السلام)  به نام عبدالله- فرزند امام حسن مجتبى  (عليه السلام) - از خيمه بيرون آمد . زينب  (سلام الله عليها) خواست او را نگه دارد، ولى عبدالله امتناع كرد و گفت: به خدا قسم، از عمويم دور نمى شوم!

آخر براي او که درآغاز زندگي يتيم شده  ابا عبدالله مثل  پدر بود.از ميان انبوه دشمن که پيکر چاک چاک عمو را احاطه کرده بودند راهي باز کرد خود را به روي سينه او انداخت .اما دريغ که اين وصل چه زود هجران شد.

 در اين هنگام ابحر بن كعب و به قولى حرملة بن كاهل خواست با شمشير ضربتى بر امام وارد كند؛ عبدالله بن حسن دست خود را جلو آورد تا جلو شمشير را بگيرد؛ ولى ضربه شمشير به دست او وارد شد و دستش را قطع كرد . فرياد كودك بلند شد و مادر را به كمك طلبيد .

امام حسين  (عليه السلام)  او را در آغوش كشيد، به سينه خود چسباند و فرمود: برادرزاده! بر اين بلا صبر كن و از خداوند طلب خير نما؛ زيرا خداوند تو را به پدران نيكوكارت ملحق خواهد كرد! سپس حرملة بن كاهل اسدى او را با تيرى هدف قرار داد و كودك در آغوش عمو جان داد .

فرزند زهرا(سلام الله عليها) باخداي خود آهسته راز ونياز ميکرد : صبراً على قضائك يارب؛ لا إله سواك يا غياث المستغثين: اى پروردگارم در برابر حكم تو صبر مى كنم؛ معبودى غير از تو نيست اى فريادرس پناه جويان!...

همه خلق را در راه عشق تو رهاکردم      وراضي به يتيمي کودکانم شدم تا تورا ببينم

اگر درراه عشقت  قطعه قطعه ام کني    دلم مشتاق غير تونگردد.

عمر سعد فرياد زد: حسين را راحت كنيد! شمر مبادرت به اين كار كرد و با پايش به آن حضرت ضربه زد و روى سينه امام نشست و محاسن شريفش را گرفت و سرش را از پيكر جدا ساخت .

اما حسين  (عليه السلام)   وراه حسين (عليه السلام)   براي هميشه زنده ماند  چراغ هدايتي که هرگز خاموش نشود وکشتي نجاتي که هيچ موجي آن را در هم نشکند.همانگونه که بر جانب راست عرش الهي نوشته است :

            ان الحسين مصباح الهدي وسفينة النجاة                                   

          (حسين (عليه السلام)  چراغ  هدايت وکشتي نجات است)